ღ♥ღMissing some oneღ♥ღ

♥♥♥♥♥دنیای عشق♥♥♥♥


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دلم می خواهد!!!

دلم می خواهد از امروز 

بساط کهنه غم را 

بچینم از وجود خویش 

دلم می خواهد از امروز 

کلید زندکی را از قدمهای تو برگیرم 

قل و زنجیر را از دست و پای خویش 

برچینم 

بخندم 

تا بخندانم دل وامانده را 

در چارچوب سینه ی پر درد 

زچشمان تو که یک آسمان آبیست 

نقوش ذهن خود را پرکتم 

از رنگ 

و تصویری بسازم از دو چشم تو 

ببندم بر طاق روشن قلبم 

دلم می خواهد از امروز 

همان باشم که می خواهی 

همان باشی که من می خواهم 

تو باشی تا که من باشم 

بمانی تا که من مانم 

دلم می خواهد از امروز  

چنان با تو بیاغازم 

چنان با تو در آمیزم 

که تا قرن است و خوشبختی 

نیانجامد 

بپایانی

+ نوشته شده در 1388/05/01 ساعت 8:22 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 1 نظر

ستاره

 

 

 

 

ستاره ی امید من بازهم با آمدنت روشن شد!
تو آن ستاره ی شب را که بنامت زده بودم و شب هایی که با من نبودی را از مرگ نجات دادی!
اشتباه نکنی آن مرگی که از آن سخن می گویم مرگ دل و احساس است!
آن ستاره به من گفت که تو ماه شب او هستی و او تو را با تمام وجود دوست دارد!
گفت به تو بگویم که دور قلبش بالهایی از جنس عشق به وجود آمده اند! 

گفت به تو بگویم که آرامشش را با تو بدست می‌آورد!!
اما این را نیز گفت که زندگیش را تنها با تو نساخته!
جز تو خدا و میلیون ها ستاره که تعدادی از آنها خانواده و دوستان او هستند و حتی خود او نیز زندگیش را ساخته اند اما تو این زندگی را با عشق و وجودت کامل کردی!!!!!!!!!
 

+ نوشته شده در 1388/05/01 ساعت 1:35 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 1 نظر

دوستت دارم

تو گفتی یکی از بهترین روزهای زندگییت روزی بود که صدای من گوش هایت را نوازش می کرد  

بگذار من نیز به تو گویم که من نیز آن روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود زیرا صدایت مرا به دریای عشق فرا خواند ٬ من را با نغمه های عاشقانه ات به سمت آسمان ها برد٬ عزیزم روز اولی که گفتی دوستت دارم نیز یکی دیگر از روز های خوب زندگیم بود ٬ روز دیدارهای دوباره با تو یکی از بهترین روز های زندگیم هستند........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

اما!اما!اما امان از روزی که به من گویی که می خواهم دیگر با من نباشی آن روز بدترین روز زندگیم خواهد شد!!!! 

این را برای تو نوشتم که بدانی عشق و دوست داشتنم حقیقتی بیش نیست....!!!

+ نوشته شده در 1388/04/31 ساعت 7:32 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 2 نظر

خوشبخت

 

 

 

خوشبخت منم که بی صدا می گویم با قلب شکسته در خفا می گریم یک عمر وفا کردم و عمری به جفا برگور صداقت و وفا می گریم از ناکس و کس نشد مرا قسمت مهر اینک به جفای آشنا می گریم یک عمر به هر کسی زدم سنگ محک دیدم به عیار کیمیا می گریم.......................

+ نوشته شده در 1388/04/31 ساعت 12:12 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 2 نظر

انتظار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتظار 

        

           و 

  

               انتظار 

 

                        و 

  

                          انتظار  

 

و این غنچه ی گل سرخ 

  

                  

                                  در انتظار 

 

از حرارت دستهای 

 

                                     عاشق من می شکفد

+ نوشته شده در 1388/04/31 ساعت 11:51 AM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 1 نظر

عشق او!

 

 

 

همیشه تو زندگیم جای خالی ای احساس می کردم اما هیچ وقت نمی فهمیدم آن چیست!!!
اما الان می دانم آن عشق بود! 

عشق تو بود! 

عشقی که به من پر و بال داد!
عشقی که به من احساس کامل بودن را داد!
عشقی که با وجودش احساس آرامش می کنم!
عشقی که با تمامه توانش سر تا پایم را فرا گرفته است! 

عشقی که زیباترین دنیا را ساخت!!!
می بینی عشقت را با تمام وجود می خواهم!!!! 

 

 

+ نوشته شده در 1388/04/30 ساعت 6:47 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 4 نظر

زندگی ام

هرشب به فکرت می خوابیدم به آرزوی اینکه فردا روزی خواهم دیدت 

هر روز به فکرت بودم به آرزوی آنکه تورا ببینم  

هر ظهر به فکرت به طبیعت نگاه می کردم به آرزوی آنکه احساسم را بفهمی 

هر عصر چشم به غروب خورشید می دوختم به آرزوی آنکه نشانیت را بیابم 

روزگارم را با فکرتو گذراندم 

ساعات روزم را با فکرتو گذراندام  

خوشی های زندگیم را با فکر تو گذراندم 

.......... 

می بینی من با فکر تو شب را روز می کنم ٬ ثانیه را به ساعت تبدیل می کنم.......... 

من زندگیم را با فکر تو می گذرانم....!!!

+ نوشته شده در 1388/04/29 ساعت 10:18 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 5 نظر

حرف دل

 

 

 

 

از همه چیز خسته شدم!
از اینکه همش من باید درک کنم خسته شدم!
از اینکه نشان دهم که هیچ اتفاقی نافتاده خسته شدم! 

چرا تو نباد یک بار من را درک کنی؟!
چرا من نباید کسی باشم که خوش باشد؟!
چرا دل من باید صندوغچه ای از حرف باشد؟!
چرا من نباید با کسی دگر از دردهایم سخن گویم؟!
مگر من چه فرقی با دیگران دارم؟!؟!!؟!؟! 

 

آنقدر از دست داده ام که میدانم تنها لحظه های خوب را باید به یاد بسپارم بی هیچ حسرتی

+ نوشته شده در 1388/04/27 ساعت 1:39 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 3 نظر

یادآور

تنهایی باز هم آمد 

اما این بار بی تفاوت آمد 

دیگر غم همراهش نبود 

اما رنج با او یار بود 

رنجی که همراهش بود از غم سنگین تر بود زیرا وقتی که به سراغ قلبم رفت دگر نتوانستن آن را از آنجا بیرون آورم 

خیلی سنگین است 

رنجی که یادآور تنهاییم است 

یاد آور کسی است که با خون و دل می خواستمش 

یادآور.....

+ نوشته شده در 1388/04/27 ساعت 11:07 AM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 1 نظر

خسته!!!!

آنقدر با تنهایی ام سر کردم که او نیز از من خسته شده 

دگر نمی دانم که چه کنم٬سر به کجا گذارم٬با که سخنی از دل غمگینم گویم!
خیلی خسته ام! 

از این تنهایی خسته ام!دلم می خواهد برای کسی این درد دل این درد عشق و این درد شکست را باز گویم!!!اما برای که؟!
 برای کاغذ و قلم که هرگاه او نیست برایشان داستانی از عشقمان تعریف می کنم!!! 

واقعا خسته ام!خسته!!!!

+ نوشته شده در 1388/04/26 ساعت 1:51 PM توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 1 نظر

<<   2      3      4      5      6      7      8      9      10      11   >>